به حبه 20
اولاش کلی کارآگاه بازی در میاری،
مثلن میری یه گوشه ی دنجی
زیر صد لا پتو و لبای ورچیدتو بهم فشارشون میدی و میذاری که بغضت ول شه و هی همش حواست هست که شونه هات انقدی بالا پایین نپره وخت هق هق و مدام به خودت تشر میزنی که اِ،خفه،صداها چیه...
بعدتر اما وختی ملوم شد این بغضه ازون مهموناس که کنگر میخوره و لنگر میندازه،
که وخت و بی وخت با ربط و بیربط فیله قراره به دیدن ترک روی دیوارم یاد هندستون بکنه ،
وختی فهمیدی اقلیم چشات به خیس وداغ و بارونی چرخیده و این توده ابرای باران زا تا همیشه تو آسمون حال و هوات قراره ببارندو آی ببارند...
اون وخت دیگه بس میکنی سخت گرفتنو،
پیش غریبه و آشنا، دوست و دشمن،تو مترو یا وسط محوطه ی دانشکده،لابلای یه شلیک خنده ،
وقت غرغرای رفیقت یا حال احوال پرسیای مامان اینا،میون خمیازه ی سرصبح یا شایدم نرمش عاخر شب،
گوربابای ریمل و خط چشم و هزارتا کوفت و ملاحظه ی دیگه...
همینجور بیهوا،
زرتی شورو می کنی و زار میزنی خاله...