به حبه 20

می دونی خاله جون
اولاش کلی کارآگاه بازی در میاری،
مثلن میری یه گوشه ی دنجی
زیر صد لا پتو و لبای ورچیدتو بهم فشارشون میدی و میذاری که بغضت ول شه و هی همش حواست هست که شونه هات انقدی بالا پایین نپره وخت هق هق و مدام به خودت تشر میزنی که اِ،خفه،صداها چیه...
بعدتر اما وختی ملوم شد این بغضه ازون مهموناس که کنگر میخوره و لنگر میندازه،
که وخت و بی وخت با ربط و بیربط فیله قراره به دیدن ترک روی دیوارم یاد هندستون بکنه ،
وختی فهمیدی اقلیم چشات به خیس وداغ و بارونی چرخیده و این توده ابرای باران زا تا همیشه تو آسمون حال و هوات قراره ببارندو آی ببارند...
اون وخت دیگه بس میکنی سخت گرفتنو،
پیش غریبه و آشنا، دوست و دشمن،تو مترو یا وسط محوطه ی دانشکده،لابلای یه شلیک خنده ،
وقت غرغرای رفیقت یا حال احوال پرسیای مامان اینا،میون خمیازه ی سرصبح یا شایدم نرمش عاخر شب،
گوربابای ریمل و خط چشم و هزارتا کوفت و ملاحظه ی دیگه...
همینجور بیهوا،
زرتی شورو می کنی و زار میزنی خاله...

به حبه 19

خاله جون می دونی
این که تفصیر من نیس که هی همش بِم میگن "تمومش کن!" "تمومش کن!"
انگار مثلا من نمی دونم خودم که باس تموم شه!
عاخه بابا مشکل اینجاس که ما ازون خانواده هاش نیستیم
کاش بودیم که میبینم چقدر خوشتر میگذشت اونجوری
ولی خو همینه دیه،اینم پیشونی نوشت ماس به هر تقدیر
چیکار میشه کرد خاله؟!

به حبه 18

خاله جون
اینجوری نیس که همش فقط نشسته باشم حرف فانتزیامو بزنم که،بعله
باور کن حتی پِیِ یکیشونم گرفتم
ماهی دریا شدم ،
تو چنگ موج رها شدم
رفتم به سمت اون دیاره،بلکن دیه تنهام نذاره
خاله جون همش کشکه
این دیاره رو که همش همه حرفشو می زننو میگم
کشکه
نِوِرلَنده باع
می یافت نشد،گشته ایم ما خاله

به حبه 17

خاله جون
بعضیام هستن
که دل براشون همون شیکم تریف شده
گاها ممکنه به دنبال یه دل پیچه ، از اینا همچی جملاتی به گوشت برسه که:"دلم برات تنگ شده" ،"دلم می خوادت" ،"دلم گرفته" ، "دلم شکست" ،عزیزم تو خودتو ناراحت نکنیا
ازین گوش بگیر و از اون یکی در بده که اینا یه نبات داغی حالشون سر جا میاد(دیدم خوب شن که میگما)
و خدارا،خدارا همیشه حواست باشه که،شنونده باید عاقل باشه
گرفتی چی میگم دیگه خاله؟

به حبه 16

خاله جون

یه روز میشه که میترسی

که امیدرو تو چشای عادمی میبینی

و باورش رو به خودت،چه محکم ،چه مطمئن که تو میتونی

خاله تو میترسی

که امیدشو ناامید کنی

که باورشو بشکونی

که داغونش کنی عاقبت یه روز با همین قدر بودنت،که می دونی کمی

و میری

و میذاری بره

که جونشو میدی دستشو فک می کنی دَرِش دادی از این جهنمی که دو قدم جلوتر منتظرت تو راه نشسته

اما بعدن تر یوهو یه صّبی،بعد از ظهری نیگا که میندازی به خودت

میبینی خودتو که انگارعوض میشی

میشی همونی که باید

که باور داشتا،مطمئن بود که تو میتونی باشی،

همون.

فهمیدنِ این عوض شدنه عای درد داره

یه دردی که میپیچه تو شیکمت

ازونجا پاهاتو سست و مورمور میکنه،انگشتاتو یخ میزنه

بعد برمیگرده بالا  و توقلبت تیر میندازه

نفست تنگ میشه و هی دم میگیری،مدام و بی هوا

دستات هی مشت میشن و مدام تو هم میرن،میپیچن دور تنت و هی فشار میدن

عاخرین ایستگاهشم چشماته

لباتو صدبار که گاز گرفتی

گوشاتو که هرچی دس روشون گذاشتی افاقه نکردو وباز هی صداتوشون اومدو رفت،

بعد چشماتن که هی فشارشون میدی به امید بستن همیشگی، انگاری که کلید خاطره هات باشن

ولی اینا فخط دوتا چشمه ان

نه بیشتر و نه کمتر

که هی همش میجوشن

نه ،اینا ابرن که میبارن

ابرای اردی بهشتی

من خیسِ خالیم خاله

به حبه 15

خاله جون فال حافظ گرفتم:

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم "بنده ی عشقم و از هردو جهان آزادم"

طایر گلشن قدسم

چه دهم شرح فراق؟!که در این دامگه حادثه چون

افتادم.

من ملک بودم و فردوس برین جایم ،

بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم.

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض ، به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز
"الِــفِ قــــامتِ دوســــت..."

چه کنم،حرف دگر یاد نـَــداد استادم!

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب!از مادر گیتی،به چه طالع زادم؟!

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هر دم

آید غمی از نو به مبارک بادم!

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگرگوشه ی مردم

دادم...

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف زاشک ورنه این سیل دمادم

ببرد

بن یادم


حافظه دیه خاله!

به حبه 14

خاله جون نِمخوام
من نمخــوام خاله
...

به حبه 13

می دونی خاله جون...

کسی را دوست میدارد، من این را خوب می دانم

من اورا دوست می دارم

و خوشحالم که می داند!

.

.

.

کسی هم دوستم دارد

و من دانسته ،

غمگینم

اینجوری خاله...

به حبه 12

خاله جون ، عاخ اگه بدونی

که چه دردی داره تَریفای دیگرون...

دسشون درد نکنه ها،نیتشون خیره ها،مهربونیشونو میرسونه ها

ولی نمی دونن که

هرچی که میگن نیش میشه میره تو این قلبِ پاره پوره ی جِرواجِر
انگاری تو بگو سیلی زده باشن عادمو

تَریفا همچی مرتب و منظم ردیف میشن
صفشون عاینه ی دقی میشه که تمام قد نیشسته روبروت

بهت دهن کجی می کنه

پوزخند میزنه

تو چشاش می خونی که میگه"ببین،خب اصن تو خوبی ،که چی؟!"

تواَم لال میمونی

عاه

فحط عاه میکشی

عاه خاله...

به حبه 11

خاله جون یه روز میاد
که میفهمی انگاری دیگه از دنیا نه بغل میخوای

نه بوس!

تو فخط "بوسِ اون" و "بغلِ اون" رو میخوای ...

می رسه روزی که بغلای گرم و دستای مهربونی سر رات سبز می شن
و تو گرماشونو حس می کنی،مهربونیشونو میفهمی با همه ی وجودت
ولی نمیشه که خاله

وقتی کسی رو دوس داری ، سقف و کف عارزوهات همچینکی میچسبه بِهَمو میشه یکی.
دیگه دَس از داد و هوار و کولی بازیِ "آهای کجاس بوس و بغل" برمیداری

می خزی یه گوشه ای

ساکت و عاروم فرو میری تو یه خوابِ افسانه ای

منتظر

که بیاد و با بوسه بیدارت کنه

ترو لاو کیس دیگه ،

عاخ عاره، وختی کسی رو دوس داری خاله...

به حبه 10

دارم عکسای عقدِِ خواهرِ شین جون رو نیگا میکنم که برام فرستاده
کلی عاخیش دارم الان
اِنقد خوبه
اِنقد عارزو دارم که خوشبخت شن
اِنقد دلم عاروم شد که اینا همدیگه رو پیدا کردن
جونم هَپی اِند
اَصَنا سبک شدم
دوروغ چرا
عاره،قبول
یه کوچولوهی اون ته دلم خب حسودیش شد
خب دلش خواست
عاخه منم عادمم خاله...

به حبه 9

خاله جون

می دونی؟

یکی را دوست میدارم
و خوشحالم که میداند...

گیریم اون منو دوس نداشته باشه
مهمه مگه خاله...؟!

به حبه 8

خاله جون تو بگو
عاخه عدسی پختنم گریه داره؟!
گیریم یه موخعی دقیقا همین ساعتای نصفه شب،تو همین قابلمه ،تو همین عاشپزخونه عدسی پخته باشی برداشته باشی برده باشی با یه عادمی خورده باشین
اینا گریه داره؟!
حالا پختنش هیچی،عدسی خوردنم گریه داره عاخه؟!
گیریم یکی یه روز قاشق گرفته باشه برات وخت خوردنش...
اینا که گریه نداره،پس چرا این کوفتم شد وخت خوردن؟!
چرا گوله گوله اشکم میاد ، پیازا رو که 2-3 ساعت پیش بود خوردشون میکردم،2 ساعت از سرخ کردنشونم گذشته،قاطی عدسان که علان،
پس چرا من اشکم همینطو میاد خاله...؟!

به حبه 7

خاله جون
دل به مهربونیِ عادما خوش نکنی یه وخت
تهِ مهربونیَم که باشن،صبرشون قد یه نخوده
حالا نخود نه،ولی اونقدیم نیس
که وختی بعد از کلی کشتی و کشمکش با هزار ضرب و زور با خودت کنار میای
بهت زده می بینیشون که از کنارت میرن
مهربون ترینشونم حتی
عاره
تو دیه دلتو خوش نکنیا خاله...

به حبه 6

خاله من چرا نمی تونم باور کنم؟!
چرا عاخه؟!
من می دونم
خاله یه حسی ازش تو من هست
که می دونم اونو دارم
مال همینه که باورم نمیاد
بخاطر این حسِ خوبِ لعنتی
همینکه میذاره هنوز نفسی بیاد و بره
همینکه گاهیَم خودش نفسمو می بره
عاخ قاطی کردم...

حال من خوبه
ولی تو باور نکنی خاله